مگس ها به خانه های ما هجوم می اورند تا ضعف ،بی عرضگی و بلاهتمان را در برابر مشکلات کوچک به رخمان بکشند!

دادیم سر در این وبلاگ فکسنی جمله ای بنویسند در ذم خورسانسوری و شماتت خود سانسور کنندگان!
اما بکتاش،این بنده ی حقیر،با چنان عمقی دارم خودم را سگ سانسور می کنم،که از معده ام بوی شیرابه ی زباله دان یک هفته مانده بالا می زند،اعتراف می کنم:همه ی دلایل منحل کردن پارتی هشت هشت هشتادو هشت به مناسبت زادروزم _که بیشتر از همه خودم طالبش بودم و از دو سه ماه پیش حرفش را وسط کشیده بودم _بهانه بود ،همه چیز مهیا بود و ان ها که می شناسندم می دانند که ان مشکلات" شپرتکی"برای یکی مثل من که به زور هم شده حرفش را به کرسی می نشاند،پشمند! نه نیازی به ویلای دنج سیا بود نه امنیت رشوه ای،خانه ی خودم ان هم با پشتیبانی خانواده!
تنها دلیل صاف و ساده اش این بود که از عواقب مواجهه شدن چند گروه مختلف دوستانم که هم دیگررا نمی شناختند_ می شناختند؟_و رو ترش کردنشان برای یکدیگر و عواقب و حرف های پسش ،چهار ستون بدنم _حتی حالا که ماجرا به خیر گذشته_می لرزد.
باید اجتماعی باشم و هوای دیگران را بگیرم ؟در این صورت دو راه دارم:
*به خود سانسوری برسم و چند مدت یک بار زیر حرف های اطرافیان له بشوم؟
* داد کنم :همینی که هست می خواید بخواهید نمی خواهید نخواهید و بدنام شوم؟
رسیدیم روی قله ی خشک و سرد کوه ؛نشست روی تخته سنگی و سرش را پایین انداخت و شروع کرد به نفس نفس زدن؛گفتم:
_حال می کنی کی اومدیم ،اونایی که ادعاشون می اد هنوز اون پایینن!حالا دستاتا باز کن یه داد کن که تو این هوا خیلی می چسبه.
سرش را اورد بالا لبخند خوشگلی زد،دستش را در جیبش کرد و تقویت کننده صدایش را جلوی گلویش گرفت و با خس خس ادای چیزی شبیه داد زدن در اورد!
پ ن :این را ننوشتم که یاد فیلم هندی ها را زنده کنم ،فقط خواستم عمق سوتی هام _برای خودم _روشن شود!

کسی که امار بازدید روزانه ی وبلاگش بالا می رود چند حالت دارد:
یا خیلی باحال است و مینیمال های توپ می نویسد که ناخوداگاه لبخند بر لبت می اورند!
یا مطالب پخته و مردم پسندی می گذارد وبه مرور زمان ظرف چند سال شناخته می شود!
یا ادم معروفی است که البته مطالب وبلاگش هم قابل خواندند!
یا یک کامنت گذار حرفه ایست!
پس یکی مثل من که فقط مطالب چارپاداریه بی سروته و میر ملنگی می نویسد اصلا نباید توقع داشته باشد که امار بازدیدش بالا برود.
خود توجیهی را داشتید!اخرشه ،اگر از خودتان راضی نیستید برای توجیه و اسوده خاطر شدن در اولین فرصت با ما تماس بگیرید!
گروه توجیه کنندگان ارشد وبلاگی ضد امار(گتاوضا)

دروغ که نداریم ،دل بسته به ادبیاتم ،ادبیات ایران و سایر ملل؛ اما نه انقدر که کارم بکشد به خواندن شعر های رابعه بنت کعب که داستان عشقی اش را کشف کنم!نخست از شعری که در کتاب ادبیات دبیرستان این اسم و ماجرا را شنیدم : در مقدمه اش اشاره ای شده بود به مشعوق مفعول که برایش شعر را سروده بودند،"بکتاش".تا حدودی پی آن را گرفتم که ببینم جریان از چه قرار است اما نکته ی مهم این جا بود که از کلمه ی بکتاش خوشم امده بودنه از داستان عشق و عاشقیشان!_انگار که بیانگر شخصیتی است عمیق تر از ان چه می نمایاند ،انگار که باید در دهان من تکرار می شد و می چرخید،گرچه احتمالا قرار نیست حالا حالاها ؛غلام کسی بشوم که خواهری شاعر مسلک با یک اسم مزخرف داشته باشد.
دلم خواست ان را روی گربه ی نر قلدری بگذارم که چند صباحی از استیلای کاملش بر تمام محله می گذشت _طوری که کوچه های اطراف شده بود پاتوق گربه های نر ،بی گوش و بی دم و زخم زیلی که شب ها تا صبح (احتمالا) برای معشوقه های از دست داده و شرافت زیر سوال رفته شان مرنو می کشیدند و شکواییه می سراییدند!
هر گربه ندیده ی بی ذوقی در یک نگاه محو بکتاش می شد ،چشمان ِ سبز روشن در پس زمینه ی "یک تکه ی" مشکی اش که انگار روزی چند دست واکس اعلا می خورد؛و از همه جذاب تر اندام بزرگ عضلانی اش که اگر کمی دقت می کردی در خشونت ِ ناز و کرشمه های طولانی و "تک تماشاگرش" به چشمانت اجازه ی فرار نمی داد.
نخست که دیدمش اواسط پاییز بود ،صبح جمعه ای که از خواب رخوت اورش به درس خواندن پناه برده بودم،امده بود پشت پنجره ی اتاقم _که پرده اش کاملا باز بود_و خیره خیره مرا می نگریست،یکهو چشمانم قفل شد در برق سبز رنگ و از جا پریدم بالا و نشستم روی تخت خوابی که تا به حال رویش دراز کشیده بودم و به فرم همیشه درس می خواندم.از ان انسان های طرفدار فلسفه ی :ضعیف تر محکوم به شکست است نیستم،اما نمی توانستم این قدرت و زیبایی را تحسین نکنم و ناخوداگاه از یاداوری خالی شدن محل از گربه های نرو دلیل شب خوانی های مطرود شدگان لب خندی _شاید تحسین امیز_ بر لبم امد.
بکتاش حرمسرا داشت و احتمالا بر خلاف من _دست کم این طور وانمود می کنم_طرفدار پرو پا قرص لایحه ی حمایت از خانواده بود و هیچ ترس عمیق "درهم پیجیده با مریضی ای" در مورد این که پس انداخته هایش جلویش رژه بروند نداشت،بکتاش بچه گربه ی برادرم را کشت و به کبوتر من هم چشم داشت!هیچ گاه نتوانستم خرش کنم و با غذا به او نزدیک شوم ،قوی بود و قوی ماند تا اینکه روزی جسد یخ زده اش را در گوشه ی جدول بد قیافه ترین و چندش انگیز ترین خیابان دنیا،دیدم.
مطمئن بودم که مرده و بیشتر از این که به دنبالش باشم ،سعی در شناسایی و نامگذاری فرزندان و نوه های زودرس ِ رنگ ووارنگش بودم،هیچ گربه ی نر دیگری به این کوچه قدم نگذاشت،حتی حالا که دو سال از مرگش می گذرد،اما هیچ یک از تخم و ترکه اش نتوانستند جایگزین او باشند.همه شان _شاید زیر سایه قدرت پدر_ضعیف و بی عرضه بار امده بودند.هی روزگار...زندگی او مرا به یاد زندگی شاه عباس فقید می اندازد!
برق افتاب تابستان بود که با همان ابهت، از دید پنجره ام گذشت ؛سریع به بیرون پردیم،چیزی نیافتم!
هنوز نمرده بود که اسمش را برای خودم دزدیدم_البته یک روز شفاها اجازه گرفتم(سکوت نشانه رضاست)_بکتاش را دوست دارم ،چرا اسم خودم نه؟،چون اینجا دنیای جدیدیست که خودمان اسم روی خودمان می گذاریم.
حالا ،صغیر و کبیر،زن و مرد ،علیل و ذلیل نشین! و ایشاالا داغ عزیز نبینید بعد این حکایت پر اب و چشم اگه می خوایید چراغ این پرده ی شبیه خونی را روشن کنید جای سکه پول بیاید مردونگی کنیدو به حرمت خون اون بزرگ گربه و جوهر قلم ُدیگه این بنده ی حقیر را در وبلاگ به اسم اصلیم صدا نکنید!
پوستم ملتهب است و انگشتانم از لمس دکمه های کیبرد بیزارند؛مزه و بوی همه چیز برگشته ،توی گوشهایم دو طبل کوچک دردناک را حس می کنم،چشمانم می خواهند از حدقه بزنند بیرون و البته تنم هم حسابی درد می کند و مدام سگ سرفه می زنم!زندگی طعم دق گرفته!
هشت صبح هشتیمن روز ماه هشتم ، به دنیا اومدم؛برادرم می گوید :تولد این عوضی را سگ و گربه های تو کوچه هم یادشون می مونه،حق دارد من یکی که تولدش را همیشه فراموش می کنم؛ تولد بقیه اعضای خانواده و دوستان را هم همینطور. از عادت است ،همانطور که خانواده انقدر برای نوروز و یلدا احترام قائل است ؛که حتی از شنیدن نامشان شاد می شویم کوچکترین وقعی به جشن تولد نمی گذارد.و اگر مادرم نباشد که روزهای تولد مارا در معییت حافظه به هم ریخته اش حفظ نکند،و مجبورمان نکند که به هم تبریک بگوییم و به زور به اسممان برای یکدیگر_ با پول های خودش_ کادو نخرد ،شاید برای همیشه فراموش کنیم که چنین روزی وجود دارد،حالا در این میان تاریخ تولد از یاد نرفتنی من غنیمتیست!
نمی دانم کی قرار است این مساله از این خاندان رخت ببند ،اوایل که زن برادرم به خانواده ما پا گذاشت سعی کرد ان را تغییر دهد ـ و علاوه بر شوهر گرامی خودش ـ برای ماها تولد بگیرد ولی در مواجهه با نگاه های یخ و تمسخر امیزمان و اینکه هیچ گاه جوابی برای کارهایش دریافت نکرد،از این مساله پشیمان شد.اما حال که فکر می کنم ،می بینم که خواهرم برای پسرش ،ایلیا،هر سال جشن تولد مفصل می گیرد،شاید این نقطه شروع مناسبی برای این رسم باشد.
تمام پریشب را در خانه قدم می زدم و در خواب و بیداری توهم می دیدم دیشب هم نتوانستم با دوستان عزیزم بروم کنسرت!البته با اینکه دیرشان شده بود امدند در خانه برای عیادت،"شعر"کادوی زیبایی برایم اورده ،از ان ها که به ادم حسابی ها می دهند؛وقتی موقع باز کردنش که شد گفتم :می دانی ماها اولین چیزی که بعد از دیدن یک هدیه به ذهنمون می رسه چیه؟...عذا یقه مان را می چسبد که باید یکی گرونترش را پس بدهیم!فکر کردند دارم مثل همیشه شوخی می کنم،البته ان ها می دانند که مرز شوخی و واقعیت در من شکسته!
روزگار بدی نیست، بیماری های سنگین ،نمی دانم چرا؟ ولی همیشه من را تازه و سرحال می کنند ...شاید چون نسبت به بقیه خیلی کمتر مریض می شوم ،شاید چون برای خودم دلم می سوزانم شاید هم چون چند روزی مغزم از کار می افتد.
پ ن :در ماه عقرب به دنیا امده ام و سال مار،جالب است.

گاهی که همه کوس رسوایی بر اورده اند و خیره خیره به خیانت عشقه وارم می نگرند.
تو سرت را پایین انداخته ای و با لبخند ،فکر می کنی که تا به حال همه ی خال های صورتم را نشمرده ای!
تو نگو مطرب نیم،دستی بزن/ ما خود تو را مطرب کنیم
دلم می خواد بت بگم خیلی دوست دارم اما این جوری احساس می کنم به من محدود می شی!ترجیح می دم بگم خیلی دوست داشتنی هستی، دوست نازنیم.
پ ن:سرما خورده ام، از ان ناجور هایش؛نمی دانم خوکی هست یا نه اما به هر حال فعلا که افتاده ام و خودم را قرنطینه کردم.
از خاصیت های اینجانب محسوب می شود که در هنگام سرماخوردگی ،لوس بازی در نمی اورم و خودم را می بندم به لیمو شیرین ،پرتغال،نارنگی ،چایی،قهوه،کیوی،گردو،خرما و البته گوشت!
پ ن :سو تفاهم ها همچنان ادامه دارند...این دفعه بیشتر از سمت من به طرف اطرافیان اما حالم خوب است و احساس خوبی دارم ،فکر می کنم ،خودم را بیشتر می توانم ببینم ،تصمیمات بهتری می گیرم.زندگی ادامه دارد...
پ پ ن :این که کامنتدونی بسته است،یعنی دوست ندارم در زحمت بیافتید(چشمک)
پ پ پ ن:خیلی کرتیم داش سینا!
رویایی در سر دارم ،با من شریک شو
کی بردم خراب بود و ب را تایپ می کرد بپ و کلی مشکلات دیگر،حالا بعد از دو روز این پست ناقص و تاریخ گذشته را با کمک کی برد جدید(که خیلی خوشگل است و خفن است و حتی به جرات می گویم سکسی است) کامل می کنم و می گذارم ...چون حیف است!

این مطلب را می خواستم حدود شش روز پیش بار گذاری کنم ولی مثل این که باید می ماند تا این اتفاقات دیوانه وارهم به سایر ناتوانی های انسان در ارتباط اضافه شوند.
دیشب برای اولین بار انگ خیانت به ناموس یکی ازبهترین رفقایم را، خوردم؛ گرچه سعی کردم با حرف و استدلال ان را بر طرف کنم ،اما گمان می کنم چینی شکسته شده ی این رابطه را، دست کم از طرف من، با هیچ چسبی نتوان بند زد . و نکته این جا بود که با "حرف خودم" این سوتفاهم پیش امد ؛ان هم چه حرفی ! سعی کرده بودم برای رفع یک برداشت غلط دیگر از شخصیتم _برای اینکه پست و بی شرف معرفی نشوم_با کلی دبدبه و کبکبه به طرف بگویم که: اره...بابا برای من موقعیت خیانت بود ولی خودم را جمع جور کردم و کنار کشیدم!
وقتی تلفن کردم که با داد و بی داد گلایه بگویم که تو رفاقتمان را سر یه موضوع مزخرف به گند کشیده ای و انقدر ظرفیت و جنبه نداری!تازه براق شد توی صدام:که تو به من بد کردی ،دروغ گویی و نامردی و با انسان ها مثل دستمال توالت برخورد می کنی...
حالا بیا و درستش کن ،اخه فکر کن یکدفعه یک نفر از راه برسد ،از راه که نه_بهترین دوستت که بالجبار باید تمام هفته را با او بگذرانی!_و برای دوست دخترسابقت که هنوز هم خیلی برایش احترام قائلی و دوستش داری ادعای برادری و اقا بالاسری کند و بزند توی سرت که تو غلط کرده ای او را اذیت کرده ای و حالا حق نداری بروی طرفش...
ای بابا.... ای بابا !
با اینکه هیچ وقت ادعای مردانگی و شرف و غیرت نداشته ام و ندارم؛دیشب دلم می خواست مثل فیلم های وسترن بروم زیر باران _که دانه های درشتش بی محابا در بالکن خانه مان زمین می خورد_و داد کنم :من نامرد نیستم!
ای بابا!
شنبه ی هفته ی پیش هم با شجاعت_لرزان و ترسان_در بیغوله ای که احدی به دادمان نمی رسید ،رفتم تا مثلا جلوی اراذل قداره کش(قداره کجا بوده؟شمشیر بود به مولا!)فداکاری کنم و از ناموس پشتیبانی کنم؛اما وقتی به طرز معجزه اسایی ماجرا ختم_نه چندان به خیر_ شد طرف برگشت و گفت،همش با خودم فکر می کردم ،تو هم با اونایی!
و انگار تمامی ندارد این بلاها، پنج شنبه چیزی بدتر نثارم کرد: راجع به تجاوز دسته جمعی!(من هر روز خودم را در اینه می بینم؛حتی به قیافه ام هم نمی خورد!می خورد؟)
شاید من خام، جوان و کم تجربه ام و تازه دارم توی زندگیم به این قبیل انگ و سو تفاهم ها بر می خورم و هرانسان عاقل ، سالم و اجتماعی ای باید در هفته چند تا را از خودش دفع و رفع اتهام کند!اما مساله این جاست دارم به نقطه ای سقوط می کنم که تقریبا هیچ کس نمی تواند منظورم را درست دریافت کند،و علاوه بر منظور خودم هم غلط استنباط می شوم !
و جالبتر انکه نمی دانم چرا این همه یکدفعه و دیر دچار این معضل شدم،یعنی دو ماه پیش نه تنها مشکلی در شناخته شدن نداشتم ،بلکه علاقه ای هم به شناخته شدن نداشتم و اکثرا سعی می کردم با حرف های ضد و نقیض وجود خودم را مستتر نگاه دارم ؛که اکثرشان گنده گوزی بود، راجع به کارهایی که نکرده بودم و جاهایی که نرفته بودم!
شاید این ها عذاب الهی باشد برای ان علاقه ی دیوانه وارم به عدم شناخته شدن!
پ ن :اگر همه ی اطرافیان انسان بخواهند همینطور یک دم ازش تعریف کنند ،لذت بخش است ،اصلا به چه درد می خورد؟ولی وقتی انتقادباشد و رفتار معمولی همان خورده تعریف ها می چسبد ،اما چرا حرف ها اینقدر تا اندرون انسان را شخم می زنند که حتی راه رفتنت هم از حالت طبیعی خارج شود و مثل من حس کنی از درون معده ات بوی باروت می اید ؟
یاد پست ترانه علیدوستی افتادم در مورد کامنت هایی که برایش می گذاشتند ،ادم فکر می کند مگر بایک کامنت می خواهند چکارت کنند؟که با گله و شکایت و اشک ناله کامنت دونی ات را ببندی!ولی وقتی کمی در عمق فاجعه شنا کنی(اصطلاح جدید)می بینی که نه تنها این صلاح بی اندازه قوی با روحیه انتقاد پذیری خنثی نمی شود بلکه گاهی بدتر هم اثر می کند!
پ پ ن :
مهدی ،یکی از دوستانم ، امروز صبح بلند می شود برود سر کار؛ بعد از خوردن صبحانه و پوشیدن لباس کمی در حال پذیرایی چرت می زند و البته دیگر از جایش بلند نمی شود ،پدر ومادرم می روند برای تشییع جنازه اش ،من می روم سر کلاس بیو شیمی!
همین خرداد ،علی زیر عمل جراحی مغز توی لندن مرد وسال قبلش مختار خودش را توی یکی از چاه های ساروق دار زد.انگار داریم منقرض می شویم.
پ پ پ ن:
عصر در سرمای زود رس شهرمان در خیابان ملک قدم می زنم و سمبوسه پیتزایی داغ می خورم،ان هم تنها،تنهای تنها!چه چیزی انقدر لذت بخش است؟
سمبوسه پیتزایی یعنی : پیتزا دوست داری اما پول نداری!
پ پ پ پ ن :اتاقمان بویتان را گرفته بود ،بویش پرید ،بویتان از ذهنمان نمی پرد،پس ان را به اتاقمان باز پس دهید که هرجا دیدیمتان مثل سگ بو نکشیم و ابرویتان را نبریم!
ای اطرافیان بزرگوار؛من کمتر از ان چیزیم که می اندیشید،اعتماد به نفسی که بی نظر به من ارزانی داشتید، مفت چنگتان،نمی خواهمش، همه اش مال خودتان،کاسه هایتان را بردارید،بیایید و پر کنید و بروید ،گور بابای خودتان و سخاوتتان!